حكيم ابوالقاسم فردوسى
921
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
گناه از گنهكار بگذاشتن * پى مردمى را نگه داشتن هرانكس كه او اين هنرها بجست * خرد بايد و حزم و راى درست ببايد خرد شاه را ناگزير * هم آموزش مرد برنا و پير دل پادشا چون گرايد به مهر * برو كامها تازه دارد سپهر گنهكار باشد تن زير دست * مگر مردم پاك و يزدان پرست دل و مغز مردم دو شاه تنند * دگر آلت تن سپاه تنند چو مغز و دل مردم آلوده گشت * بنوميدى از راى پالوده گشت بدان تن سراسيمه گردد روان * سپه چون زيد شاه بىپهلوان چو روشن نباشد بپرّاگند * تن بىروان را به خاك افگند چنين همچو شد شاه بيدادگر * جهان زو شود زود زير و زبر به دو بر پس از مرگ نفرين بود * همان نام او شاه بىدين بود بدين دار چشم و بدان دار گوش * كه اويست دارندهء جان و هوش هران پادشا كو جزين راه جست * ز نيكيش بايد دل و دست شست ز كشورش بپراگند زير دست * همان از درش مرد خسرو پرست نبينى كه دانا چه گويد همى * دلت راز كژّى بشويد همى كه هر شاه كو را ستايش بود * همه كارش اندر فزايش بود نكوهيده باشد جفا پيشه مرد * بگرد در آز داران مگرد بدان اى برادر كه از شهريار * بجويد خردمند هر گونه كار يكى آنك پيروزگر باشد اوى * ز دشمن نتابد گهِ جنگ روى دگر آنك لشكر بدارد بداد * بداند فزونئ مرد نژاد كسى كز در پادشاهى بود * نخواهد كه مهتر سپاهى بود چهارم كه با زير دستان خويش * همان با گهر در پرستان خويش ندارد در گنج را بسته سخت * همى بارد از شاخ بار درخت ببايد در پادشاهى سپاه * سپاهى در گنج دارد نگاه اگر گنجت آباد دارى بداد * تو از گنج شاد و سپاه از تو شاد سليحت در آرايش خويش دار * سزد كت شب تيره آيد به كار بس ايمن مشو بر نگهدار خويش * چو ايمن شدى راست كن كار خويش سر انجام مرگ آيدت بىگمان * اگر تيرهاى گر چراغ جهان برادر چو بشنيد چندى گريست * چو اندرز بنوشت سالى بزيست برفت و بماند اين سخن يادگار * تو اندر جهان تخم زفتى مكار كه هم يك زمان روز تو بگذرد * چنين برده رنج تو دشمن خورد چو آدينه هر مزد بهمن بود * برين كار فرّخ نشيمن بود مى لعل پيش آور اى هاشمى * ز خمّى كه هرگز نگيرد كمى چو شست و سه شد سال شد گوش كر * ز بيشى چرا جويم آيين و فر كنون داستانهاى شاه اردشير * بگويم ز گفتار من ياد گير